سطرهای دلتنگی

دروغگو دیگه ازت بدم می یاد

خیلی بهم بدی کردی

همیشه دوست داشتم مردی بغلم کنه که دوستم داره از ته ته دلش و برام ارزش قائله

و اونو با تو اشتباه گرفتم

تو دوسم نداشتی که هیچ .....

دستت درد نکنه

می سپرمت دست خدا و سرنوشت

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

 

روزگاری من و او ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 

 

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سروسامان دارد

 

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

 

  

پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی سی

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی ست

نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

 

 

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

  

 

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

میتوان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

 

 

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

 

 

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

 

 

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

 

 

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

میشوی شهره به این فرقه هم آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغل باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را

 

 

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

 

 

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت٤:٤٢ ‎ب.ظتوسط مینا | نظرات ()

 

هر روز که می گذره حالم بدتر میشه دارم خفه می شم این همه احساسات تلخ که دارم به خاطر تو تجربه می کنم

و از این احساس که هنوزم دوست دارم!

اما عارف من چاره ای جز دوست داشتن تو دارم؟؟؟

باید دوست داشته باشم به خاطر حفظ آبروم

من هیچ وقت نفرینت نکردم اما می ترسم اشکام کار دستت بده

از خودم خجالت می کشم از خودم بدم می یاد اما تو چی ؟ آروم و ساکت

به کارات می رسی

می خندی

شوخی می کنی

نگو این ظاهر قضیه ست ، ظاهر قضیه همینه که هست. منو فدای چی کردی؟؟؟

هیچ می دونی تو سکوتی که دارم چه زجری می کشم؟

هیچ از شبام خبر داری؟

به خاطر دفاع از خودت گفتی هنوز با هم نبودین و این حرفا!

منو چی فرض کردی عارف؟ فکر کردی این همه گله و شکایت به خاطر این چیزاست ، هرچند واسه من خیلی مهمه اما تو چی؟

واسه تو هیچ فرقی نمی کنه!!!

مگه من کیم که تو بخوای وقت باارزشتو تلفش کنی؟

من یه وسیله بودم برای.....

نمی خوام به این حرفام اعتقاد پیدا کنم وقتی هنوزم دوست دارم اما عارف تنهایی آدمو دیوونه می کنه ولی خدا قضاوت کنه بین ما اگه اینجوری بوده باشه!

تنهایی و یه سکوت عمیق

رفاقتو یادت رفته رفیق یادت باشه

دلم خیلی می گیره این روزا فقط گریه قط گریه

دلم واسه مادر و پدرم می سوزه که باید تحمل کنن بیچاره ها هیچ گناهی ندارن

ایمیل درباره اندیشه می زنی واسه من؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو که خودت خدای این کارایی؟

یادته؟؟

راستی زبون چربت چرا واسه خودت کاری نکرد؟؟؟

یه روز با خودم میگم منم میرم سراغ یکی دیگه  روز بعد پشیمون می شم، تاوان این روزایه منو کی باید بده؟؟

جوونی و سرزندگیم داره به پای روزهای با تو بودنم خراب میشه و من کاری از دستم بر نمی آد مطلبهای روانشناسی رم نگهدار واسه خودت واسه من اثر نداره

 

من همیشه چشمم دنبال توا ، آه حسرتم پشت زندگیته

کاش تو هم دوسم داشتی

کاش بهم می گفتی عارف

از دلایل مسخره ات متنفرم

 

 گریه امونم نمی ده اما گلم تو بخند ، با او بخند

من با خودم می گریم

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱ساعت٦:٤۱ ‎ب.ظتوسط مینا | نظرات ()

من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...



انگار از اولش هم قسمت دل من تنهایی بود، دلم برای بوسیدن و بوییدنت تنگ شده واسه بغل کردنت واسه حرف زدن نگاه کردن واسه ذره ذره روزهامون

الان چند روزه که نیستی هرچند هیچ فرقی هم نمی کنه وقتی هستی هم برات دلتنگم دلم بعضی وقتا یه جور عجیبی هواتو میکنه که می خوام داد بزنم می خوام این محدودیت ها نباشن

شبا  که سرمو می ذارم رو بالش هوات میاد به سرم اما می دونم الان کنارت یکی دیگه خوابیده

دییو نه می شم ، بعد میگم بی خیال

عارفم نکنه اونم از گردنت خوشش بیاد میشه نذاری مثل من بوست کنه

دارم فکر می کنم تو با اون چه طوری؟

همه می گن یه بار که با هم باشین دیگه همه چی از یادت میره شایدم راس بگن نمی دونم

راستی جون دلم دیگه به قول خودت به در بسته نمی زنی!!!!!!!!!!!

اما من برعکس تو ام دلم نمی خواد هیچ مرد دیگه ای بهم دست بزنه دلم می خواد تا همیشه مال تو بمونم از اینکه کارایی که واسه تو کردم و واسه کس دیگه بکنم شرم دارم

از اینکه تو چشمات نگاه کنم شرم دارم اما پشیمون نیستم، تو پشیمونی؟

عارف من همش یادمه

چه خوش خیالم من

می دونم یه روز باید می رفتی منم قبول دارم اما خیلی ناگهانی شد و من یکباره تنهایی ام را باور کردم !!!

کاش حداقل می تونستم با کسی درد ودل کنم ولی این چیزا رو من به کی بگم که فکر نکنه ما بد بودیم؟؟؟!!!!

فکر نکنه بی حیا بودیم؟؟ کی می فهمه؟؟

بعضی وقتا فکر می کنم خود تو هم داری عوض میشی

می ترسم تو هم یه روزمثل اونا فکر کنی؟ اون وقت من چی کار کنم با برچسب هایی که به خاطرات شیرینم می زنی؟؟؟؟

من اصلا پشیمون نیستم چون واقعا دوست دارم

تو رو واسه خودم نخواستم چون نمی تونستم خوشبختت کنم، نمی دونم تو چرا نخواستی! تو که واست فرقی نمی کرد نه منو می خواستی نه اونو!

اما اون انتخاب شد چون ...... ولش کن

عزیزم دارد این دل هم خدایی

خیلی دوست دارم مادر بشم اما اصلا دوست ندارم مرد دیگه ای به جز تو بهم دست بزنه

کاش می شد از تو یه بچه داشتم شاید به نظرت مسخره بیاد

بزرگ کردن بچه تو خوشبختیه بزرگیه که بی دردسر نصیب اون شده بدون خون دل بدون اشک بدون انتظار!!!

خیلی خوش شانسه

خوش به حالش

می دونی عارف من همه اون چیزایی رو که یه دختر از دوستش یا ...(آخه من تو رو مثل شوهر خودم می دونستم ) می خواد و من از تو داشتم نه همش اما خب

واست کادو خریدم کادو گرفتم ، بوسیدمت؛ بغلت کردم ،... ، واست غذا درست کردم تو خونت کار کردم ، کنارت خوابیدم، باهات دعوا کردم ، آشتی کردم، نازتو کشیدم، نازمو کشیدی، واست رقصیدم .... ...

فکر نکن سه نقطه گذاشتن به معنی پایان حرفاست !

تو همه این مدت دلم می خواست تو واسم یه انگشتر بخری ، نه با منظور همین جوری دلم می خواست ،خودم می خواستم بهت بگم اما ترسیدم بازم بهونه بیاری که وابسته شدی و از این حرفا

ترسیدم از دستت بدم

من خاطراتمو دوست دارم هر لحظشون و یادمه

هیچ وقت فراموششون نمی کنم چون با اونا زنده ام

سعی می کنم همین روزا تنهات بذارم تا تو راحت تر بهش محبت کنی ، به آرامش برسی ، هرچند شاید الانم آرومی و باهاش صمیمی!!!

یادته گفتی صمیمیتو بیشتر می کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صمیمی شدی؟

من که دیگه بعید می دونم رنگ آرامشو ببینم

روزگارم به لطف تو زیادم بد نیست این روزا کتاب خوندن و آهنگ گوش دادن تنها کارایی که می کنم البته باشگاهم می رم که فکر کنم خبر داری

دست از طلب ندارم تا کام من برآید, یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید


فروغ شده همدم تنهایی هام، شعراش خیلی به دلم می شینه، به دل ساده و تنهام

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ


این شعرشم خیلی دوست دارم

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره  می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود



هیچ چیزی خوشحالم نمی کنه، انگار دلخوشی هام ته کشیدن، تنها موندن و سوختن به پای روزها و خاطراتم تنها چیزاییه که حالا دارم ، دلم نمی خواد با کسی بخندم از صدای عروسی وحشت دارم عارف من مردم

من بشکنم برنجم فدای تار موهات

مهم تویی نرنجی ، برس به آرزوهات

مواظب خودت باش.......


+نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٧ساعت۱۱:٢٢ ‎ق.ظتوسط مینا | نظرات ()

باز هم احساس تلخ فریب خوردن و بازیچه شدن آزارم می دهد.

بام فکر میکنم به خاطر خودت بود نه به خاطر من نه به خاطر احساس!

لابد من واست همه چی بودم الا دوست!

هیچ وقت منو ندیدی

هیچ وقت شکستنمو ندیدی

جالب اینه که هر چقدرم بدی کنی ازت کینه ندارم اما خیلی دلم شکسته من تموم خاطرات شیرین و با تو داشتم تموم لحظه های به یاد موندی زندگیم رو!

اما وقتی یاد حرفات می افتم فکر میکنم اشتباه کردم ! فکر اینکه فقط عروسک بوده باشم شب و روزمو ازم گرفته!

و اگه این طور بوده باشه هیچ وقت نمی بخشمت

 

 

مردی درونم فریاد می کشد

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢ساعت۱٠:٤۱ ‎ق.ظتوسط مینا | نظرات ()

من گمان می کردم دوستی همچون سروی سر سبز

چهار فصلش همه آراستگی است

من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست

من چه میدانستم سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه میدانستم دل هر کس دل نیست

قلبها صیقلی از اهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

سخن از مهر منو جور تو نیست   سخن از متلاشی شدن عشق است وعبث بودن پندارسرور آور مهر

*************

یاد ها فراموش  نخواهند شد حتی به اجبار

و دوستی ها ماندنی اند حتی در سکوت!


این جواب گله هایم بود پس از چند روز بلاتکلیفی دوستانه!

و در آخر نمی دانم داستان ما به کجا می کشد اما.... من همچنان اسیر افسون چشمهای سبز هستم و این روزها ما بیشتر با هم می خندیم و با هم خوشیم !!!!!

حتی خودمم هم این روزهایم را باور ندارم دیگر چیزی از من به جا نمانده جز تنی که آن را هم قبل ترها بخشیده ام! و هر لحظه عذاب وجدان امانت داری رهایم نمی کند!

مردی درونم فریاد می کشد

بی امان از من گله دارد ، راست می گوید من دیوانه شده ام!

*************

دوستش ندارم یعنی مثل آن موقع هایم دوستش ندارم ! دیگر داشتنش برایم شیرین نیست فقط تا زمان تمام شدنم همراهی اش را می خواهم ! رازهایم را با خودم خواهم برد !

به یاد آرزوهایم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد!

*************

باید از همه دوستام تشکر کنم که با اینکه من نبودم بازم بهم سر زدن خصوصا "ریما" برعکس بخون!

*************




+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٢ساعت٧:٢٩ ‎ب.ظتوسط مینا | نظرات ()

دنبال پست های قبلی نگردین همشون غیر فعال کردم!

اینجا هم یه مدت دیگه بسته می شه! دوستای خوبم اگه یه روز یه وبلاگ جدید درست کردم بهتون سر می زنم!

تانری آمانیندا!

ساق قالین!

شاد یاشاین!

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۸ساعت٦:۳۱ ‎ب.ظتوسط مینا | نظرات ()

دختره عوضی حق نداشتی اون تهمت ها رو به من بزنی!

هرکاری می کنم نمی تونم ببخشمت بهت جوابم که نمی تونم بدم! تو می دونی چه به روز من آوردی؟ ..

دیگه خسته شدم!

هیچ وقت نمی بخشمتون! هیچ وقت!

خودکشی بهشت است، وقتی که زندگی برایت جهنم باشد...
چندان میلی برای زندگی ندارم...
اون هرچی که می خواست بهم گفت و تا می تونست تحقیرم کرد اما چون ازم خواهش کرده بودی بهش چیزی نگم ، هیچی نگفتم!
راست می گی اون مقدسه... اما منم خراب نشدم، کثیف نشدم... فقط یه احساس مسخره رو تجربه کردم! تو هم مثل بقیه مردا هستی و هرچه قدرم که سعی کنی نمیتونی خودتو لارج و بافرهنگ نشون بدی! بهتره بری دید خودتو عوض کنی!

هیچ وقت نمی بخشمت....

بیست و چند اسفند هشتاد و هفت....

از تو گله کردم گفتی دنیای تو کوچیکه و خبر نداشتی که تو همه دنیای من هستی ! 

راست می گویی اصلا اگر کوچک نبودی در میان سطرهای دلتنگی دختر پاییز این حقیر از یاد رفته چه می کردی؟؟؟؟!!!!!

 بگذریم........ اما خنده ام می گیرد چرا که از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است ....!

کسی که امید دارم دلتنگی هایم را پایان دهد انگار دارد امیدم را نا امید می کند آن زیبای از همه جا بی خبر را می گویم که یک روز بعد از ظهر تابستانی من و تو کمی درباره اش صحبت کردیم، یادم می آید آن روز برای اولین بار با شانه هایت آشنا شدم دلم می خواست زمان از حرکت بایستد و من تا ابد بر شانه هایت سجده کنم و... بی خیال !

 تو که یادت نمی آید!

نازنین دیشب زمین زیر گریه های آسمان خوابید ، و من چقدر دلم می خواست به جای آن کلاغی بودم که صبح کنار دیوار و زیر باران خوابیده بود انگار نه انگار که باران می بارد و پرهایش خیس می شوند ! آرام نشسته بود و دور دست ها را نگاه می کرد شاید او هم شعر سهراب را شنیده باشد که می گفت : "زیر باران باید رفت...."

 دستانت روزی به یادت خواهند آورد ......

 راستی مهربان تا حالا پروانه دستت گرفته ای ؟؟؟ چه سوال احمقانه ای! می بینی چقدر ضعیف است بیچاره تاب تکان خوردن ندارد، خوب چه کند تو قوی تر هستی....! من در میان دستانت چقدر شبیه آن پروانه بودم! یادت می آید گفتی پروانه شو؟؟؟؟

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم.....



اینها درد و دل های یک روز برفیست که مدتها پیش نوشتمشان :
نازنین دارد برف می بارد............
از وقتی رفتی این اولین برفیه که داره می باره ، الآن همون آهنگ لایت ویولن داره از موبایلم پخش می شه و تو نیستی....
همه چیز مثل همون روزاست ، حتی من امروز نمی دونم چرا مثل اون موقع آرایش کردم و لباس پوشیدم !!!
می دونی یاد اون روزای برفی افتادم ، یادته من پشت در یخ زده بودم ، اون روز خیلی دیز کردی ، از دستت عصبانی بودم اما تو داشتی می خندیدی ! دست به موهام کشیدی و گفتی غصه نخور اینا قراره بعدن برامون خاطره بشن!
خاطره شدن ....
خیلی مسخره است نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظر من که مسخره است.....اصلا ، بی خیال!
راستی مهربان چرا اکثر روزهای با هم بودنمان برفی بودند؟
یا هوا برفی بود یا من بارونی بودم!!!
یه خبر دیگه: دیروز که تو نبودی غورباقه از این جا رد شد! اصلا نگاه نکرد! خوب حق داره تو نیستی ، کجا رو نگاه کنه؟؟؟؟
دارم فکر می کنم چقدر خوب است که هر زمان برای هر کاری دلیلی داری!!! راستی خودت دلایل مسخره ات را قبول داری؟
شاید دلایل آن موقع ات که می گفتی یادت نباشد! می دانی که بعضی ها حافظه شان ضعیف می شود!

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٢ساعت٦:٥۱ ‎ب.ظتوسط مینا | نظرات ()

یه پرنده ست ، یه پرنده ست ، یه پرنده ست

یه پرنده ست  که از پرواز خود خسته ست

پر و بالش رو بستن ، دست دیروزا

نمی یاد دیگه حتی به یادش فردا.......

 

نکند بر خاطر نیلوفری ات بگذرد که نگاه های خیره و  پر از شکایتم همه از عشقند! نه ! مهربان دیگر عشقی نیست ! خیلی پیش تر ها برایش عزا گرفتم و مرگ تدریجی اش را به نظاره نشستم.....

عشقی نیست ... هرچه هست آتش است ! آتش احساسی کودکانه و احمقانه که با هوس های تو آلوده شد... عجیب است ! نه !

چقدر دلم برای خودم تنگ شده ! برای اویی که تو این روزها کنایه اش را به من می زنی...! راستی دیگر چه نقشه ای داری؟ آن وقتها می گفتی : "ساده نباش دختر! یادته می گفتی ما همه انسانیم ! دختر یا پسر فرقی نمی کنه! من چه احمق بودم ! تو می گفتی تا با این حرفا بتونی به نیازت پاسخ بدی و من اما فکر می کردم تو به فکرمی!"

باشه ....  خیالی  نیست..... به قول خودت لیاقتشو نداشتی.... و باز هم به قول خودت زمان همه چیز رو حل می کنه ..... یه مدت که بگذره منم می شم مثل خودت!

چه فایده از این همه نوشتن و گله کردن تو که حتی وقت نداری ، مرور کنی ! آخه بی انصاف ….آره برو برس به آرزوهات اما بدون چوب خدا صدا نداره.....

 

سنی اونودماق اوچون اؤزومو اونودام گرک

بوتون آرزولاریمی ریشه دن قورودام گرک

سنینله جورله میشدیم گله جک ده کی دونیامی

ایندی کی سن گئدیبسن دونیامی اوچودام گرک

نینییم اولموری فیکریندن آیریلا بیلمیرم

سندن آیریلماق اوچون بینیمی یودودام گرک

سنی چوخلی سئویرم ، سنسیز یاشایا بیلمیرم

سن سؤیله بو احساسیمی نئجه دوردودام گرک ؟

سنییدین حیاتیمین تک دادی دوزو معناسی

سنسیز من عومرومو حرام ائدیب تورشودام گرک

اوندا کی سن گلدین ، اولو جیسمیمه جان گتیردین

سنه جان بوشلویام ، حسابیمی دورودام گرک

 

شاعیر : وحید شکری زاده

www.duzli-oghlan.blogfa.com

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٧ساعت۸:٤٠ ‎ب.ظتوسط مینا | نظرات ()